تابستون غم انگیز
جوجه کوچولو مامان بزرگم (مامان مامانی)چند ماهی بود که خیلی مریض بود.البته یه چند سالی بود که مریض شده بود.حتی یه بارم سکته کرد.این اواخر خیلی حالش بد شده بود.همش بیمارستان بستری بود.مدتی هم که خونه بود مامان و خاله ها نوبتی ازش مراقبت میکردن.خیلی براش ناراحت بودیم.دیگه اصلا حرف نمیزد.خیلی ضعیف شده بود.خونه مامان بابایی که بود دوباره بستری شد.بعد از چند روز که دکتر نا امید شد برش گردوندیم خونه دوباره شب اینقد حالش بد بود که باز بستریش کردن.
سه هفته بستری بود.ماه رمضونم شروع شده بود.ولی باز نوبتی دختراش میموندن پیشش تو بیمارستان.
بالاخره شب نوزده رمضان(پنج مرداد) وقتی تو مسجد نماز میخوندیم خبر دادن که فوت شده.نزدیک دو صبح رسیدیم خونشون.همه دایی ها و خاله ها بودن.جوجه کوچولو نمیدونی چه حالی بود.
صبحش تشییع جنازه بود.تا ظهر طول کشید.بعد از مراسم سوم دیگه نذاشتن من برم اونجا.برای هفتم برگشتم.
عزیزم اون موقع شیش هفته بودی.همیشه فکر میکردم تو مراسم ختم مامان بزرگ باردارم.ولی فکر میکردم بتونم خبرشو به مامان بزرگ بدم ولی نشد.
با این که نزدیک چهار ماه هست که مامان بزرگ فوت شده ولی هنوز مامان و خاله ها و دایی ها پنج شنبه ها میرن سر خاک.
جوجه میریم خونشون جای خالیش احساس میشه.خیلی دلمون براش تنگ میشه.
روحت شاد مامان بزرگ.



تابستون غم انگیز
